خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
Gol Jan
آرشیو وبلاگ
مهر ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
شهریور ۸٦
لینک دوستان
دنيای ديوانه
بابا لنگ دراز
لوگوی دوستان
RSS 2.0 
اخبار روز
وقتی که شکمت جلوتر از خودت حرکت می کنه.



(غلط املایی برای جلب توجه بیشتر)
آره باباجان! (تکه کلام بابابزرگ) این چند وقته اتفاق زیاد افتاده. جمعه صبح زود. در اینترنت. مشاهده قبولی از دانشگاه سوره. به لطف و رحمت خدا. خوشحالی. صدای خروسی اصطلاحا به خاطر سرما خوردگی. تثبیت شدن سفر حج انشالله اردیبهشت. بعدازظهر خبر فوت مامان بزرگ. عزیز کرده! (تکه کلام مامان بزرگ)
بعد از سه هفته همون روز بابابزرگ.
تو این دوره مطلب زیاد نوشتم ولی چون همون لحظه رو وبلاگ نیووردو دیگه بیات شده.
خبر اصلی اینکه هفته دوم کلاسهامون است و من خوشحال. استادهای خوب و بعضی معمولی.
تازه کمد هم دارم. به به. چهار سال درس خوندم کمد نداشتم. الان اینقد ذوق زدم. آدم باتجربه به من میگن. هیچکدوم از بچه ها هنوز اصلا دنبالش نرفتند.
موضوع بعدی: دقت کردم دیدم این جوش های قلمبه صورتم ونه اون ریزها معمولا دارای یک کمپوزیسیون خوبی هستند. چشم قشنگ تو صورت می چرخه. بیشتر مواقع علاقه به توازن و بعضا تقارن داره!
دیروز هم بلیط مجانی از دانشگاه برای تالار اندیشه حوزه هنری گرفته بودم و رفتم. البته دیر رسیدیمو یک ساعت و نیم فیلمو ایستاده نگاه کردیم. بی پولی. بازی خوب بود. فیلمنامه معمولی و البته تو فیلم های عامیانه و نه هنری فلسفی (ویرگول) خوب. از امکانات کم. اینجا ویرگول ندارم!!!
تازه یه اینترنت مجانی گیر اوردم. امیدوارم مثل لیسانس قبلیم نشه که دیگه دنبالش نرم. از وقتم تو دانشگاه استفاده کنم و آپ دیت کنم و تفریح. بعضی وقتا هم یه سرچی چیزی. lol
خوب برای امروز بسه. از قبل روز میلاد حضرت رسول(ص)و امام جعفر صادق (ع) رو تبریک میگم. و نیز سال نوتون هم انشالله مبارک باشه و سرشار از دوستی و صمیمیت و موفقیت و شادی و .... (چه زیاد شد). خلاصه دوستدار شما
ps:دیگه وقت ندارم شکل بذارم. لطفا ساده بخونید.
پيام هاي ديگران () link ۱:۳۸ ب.ظ - سهشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٧ - Gol Jan
بعضی وقتا اطرافیان در مورد یه چیزی صحبت می کنند، من با اینکه اون موضوع رو می دونستم، ولی چون با بیان دیگری مطرح شده، انگار برام جدیده
و اونوقت حتی اگه یک جمله از تعجب، طرف بگه دیگه ناراحتم میکنه. از اینکه چرا طوری برخورد کردم که طرف منو بی اطلاع می دونه و چرا به اون چیزایی که می دونم، موضوع رو لینک ندادم؟!
امشب توی برنامه دو قدم مانده به صبح آقای پرویز کلانتری رو اورده بودن. خیلی جالب صحبت کرد در مورد هنر و موضوعات پیش روی هنرمند برای فروش آثارش. کارشناس برنامه خیلی خشک بود و انگار مقاله می خوند. ولی طرز صحبت کردن آقای کلانتری خیلی خوب بود.
خدایا! برف بباره، لطفاً!
پيام هاي ديگران () link ۱:٢۸ ق.ظ - دوشنبه ٢ دی ،۱۳۸٧ - Gol Jan
سلام.
به به! جاتون خالی. رفته بودیم مشهد. ١شنبه و ٢شنبه. سالروز تولد امام رضا (ع). بعد از مدتها.
دست تکان دادن برای برج مراقبت.![]()
![]()
دماوند خوشگل از توی ابرها بیرون اومده بود و داشت به ما سلام می کرد.
سلام بر تو ای امام رضا. توی فرودگاه با گل و شیرینی پذیرایی شدیم.![]()
پرنده ای روی سر و دست یک نفر که در حال نماز خواندن بود، نشست!
همه شکلات پخش می کردند. مزه یه شیرینی توی دهنم.
شب موقع برگشت. تهران مثل motherboard شده بود، خونه ها مثه خازن و ...، خیابونا مثه اتصال های بین اجزا، ماشین ها الکترون! برج میلاد مثه یه مترسک که کلاهی شبیه این آسیای جنوب شرقی ها ولی جمع تر به سر داره!![]()
بعد از مدتها اومدم. وقتی که می بینیم دوستایی دارم که خیلی قشنگ تر از من می نویسند، بعضی وقتا واقعاً دیگه حرفی برای گفتن برام نمی مونه! مثه رعناو گریوش!![]()
پيام هاي ديگران () link ۱۱:٤٥ ب.ظ - شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٧ - Gol Jan
وای. یه خبر! سه سالگرد عروسی من و سامان. سه سال خیلیه، ولی اصلاٌ انگار نه انگار که این مدت بر زندگی مشترکمون گذشته، احساس می کنم خیلی بهتر شده.
جاتون خالی. قورمه سبزی تو دیزی سنگی درست کردیم، رفتیم ده برغون با همدیگه خوردیم. تازه دوغ هم گرفتیم. میوه هم بردیم! وااااای
! چقدر هواش خنک بود. (این وای در اینجا ایهام دارد به جمله قبل و بعد از خود!)
چقدر خوب سکوت بود. یاد کوچیکی هام افتادم. ده برغون دو تا درخت کهنسال هم داره، که توی یکی از درختاش خالیه و می تونی بری تو درخت.
شب هم رفتیم سینما، یوک عالمه هم پف فیل درست کردیم بردیم. همیشه پای یک زن در میان است. قشنگ نبود زیاد.
تو این فیلم های اخیر از فیلم دایره زنگی بیشتر از همه خوشم اومده بود. فردای شبی که رفته بودیم این فیلم را دیده بودیم، دوست داشتم برم باز هم ببینمش. اولین فیلمی که همچین احساسی در موردش داشتم.
جدیداً خیلی معتاد فیلم شدم. دو سه روز یه دفعه حتماً بایستی یه فیلم ببینیم. حتی شده تکراری. آخرین فیلم خارجی مشاهده شده نیز فیلم آلمانی ِDownfall است که آخرین روزهای زندگی هیتلر رو نشون میده. ای خدا بکشه ای متفقین رو! (تازه خیلی هم زود احساساتی می شم و تحت تاثیر قرار می گیرم!
)
این موضوع ها به غیر از پاراگراف آخر برای ششم است.
راستی، ماه رمضان هم براتون مبارک باشه و امیدوارم که توی این مهمونی بزرگی که خدا گرفته، با لباسهای خوشگلمون حاضر بشیم و صابخونش هم از ما خوشش بیاد. بوسمون کنه و یه توجه خاص بهمون بکنه.
تولد یکی از دوستام رو هم تبریک می گم: فاطمه جون که تولدش تقریباً با سالگرد ازدواج ما یکی است.
امیدوارم که سالهای سال سلامت و موفق باشی و مرتب ما بیایم کیک تولدتون را بخوریم! (آخه من خیلی کیک دوس دارم!)
دیگه چی؟!!!!!!
آهان.
به وبلاگ همسرم هم سر بزنید. دیدم ایشون قشنگتر از من اون مطالب رو می نویسه ، من دیگه چیزی در موردش ننوشتم ولی اگه بدونید!
اگه بدونید که من هنوز دارم از دستش می خندم حتماً می رفتید می خوندید. ( سوال (بعد از خواندن آن مطلب): ضمیر "ش" در این جمله به چه کسی بر می گردد؟! الف. خودم ب. خودش ج. همسایمون د. دکتر! ) چه پرانتز تو پرانتزی شد. خدا ایشالله به ضمیر "ش" عمر باعزت بده!
دیگه موضوع جدیدی نیست. پس فعلاً خدااااافظ.
آهان نه! از دوست قدیمیم که خیلی وقته ندیدمش هم ممنونم که اومده بهم سر زده. سلام مریم جون.
پيام هاي ديگران () link ٦:٠۱ ق.ظ - جمعه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٧ - Gol Jan
سلام. فیلم پاداش سکوت رو دیدید؟
رعنا جون برای شما و مادرت احترام زیادی قائلم.
با این فیلم تونستم بهتر بشناسمت. تو هیچی به من نگفتی ولی من دیدمت. کاشکی بیشتر می گفتی. هنوز هم درست نمی تونم درکت کنم. کاشکی ...
روز پدر نزدیکه. روز همه اون پدرهایی که تمام مشکلات جنگ رو به دوش خود کشیدند. یادمون نره ها! مامانارو به خاطر این نگفتم که می دونم همه بهشون توجه خاصی داریم. ولی باباهامون. بعضی از باباها تو جمع ما نیستند. خدا رحمتشون کنه.
احساس می کنم باید یه کاری بکنم و دِینم رو ادا بکنم.
پيام هاي ديگران () link ۳:۳٩ ق.ظ - یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٧ - Gol Jan
سلام.
آره. دیگه وقت آپدیت کردن بود. ولی کی حرفی برای گفتن داره!
توی حساس ترین لحظه ها می بینی که نمی تونی حرفی بزنی. شاید چند تا جمله ای هم آماده کرده باشی ولی انگار زبون نداری. بعضی وقتا احساس خوبی بهم دست نمی ده. چون نمی تونم احساسم رو خوب بگم.
البته با همه ابن طوری نیستم. وقتی با کسی خیلی دوست باشم، اونوقت باید بگم امان از دست این زبون.
زنگ زدم تا به بزرگ فیلسوف تسلیت بگم که زبونم قفل کرده بود.
به یکی از دوستای صمیمیم چیزی گفتم امروز که حسابی از دستم ناراحت شد.
حالا کی می خوام به تعادل برسم خدا داند ولی امیدوارم هر چه زودتر.
سلام بزرگ فیلسوف! خوبی؟! الان چه کار می کنی؟ میدونم اینقد باهات صمیمی نیستم که کاری از دستم برات بربیاد. حتی درست نمیدونم اونقدی که من میخام که دوستت باشم تو هم می خوای؟! حتی وقتی که همدیگرو دیدیم یه فاصله بزرگی بین ما بود. البته نباید هم انتظار می داشتیم که تو اولین ملاقات طولانی بتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم. بگذریم. میدونم خدا رو شکر اونقد دوست دوروبرت هستند که همیشه باهاتن.
بعضی وقتا فکر می کنم که شاید هر حرفی که بزنم و هر اقدامی ممکنه ازش سوء برداشت کنی. به خاطر همین شاید اگر ببینمت هم زیاد باهات صحبت نکنم.
خدایا بهمون کمک کن تا درست رفتار کنیم. درست صحبت کنیم. و یا:
ای رسول ما، دایم دعا کن که بارالها مرا (همیشه به هر جا روم) به قدم صدق داخل و خارج گردان و به من از جانب خود بصیرت و حجت روشنی که دایم یار و مددکار باشد عطا فرما.
امروز سالگرد فوت برادر آقا سامان است؛ رضا. خدا بیامرزتش. ندیدمش. یه سال از من بزرگتر بود. ولی هر وقت که ازش صحبتی میشه، نمی تونم گ... نکنم. خدا بیامرزتش. خدا همه رفتگان رو بیامرزه. ما رو هم بیامرزه. بعد از ناهار انشالله میریم بهشت زهرا. میدونم مامان سامان خیلی گریه میکنه و من طاقت گریشو ندارم. میدونم بابای سامان چشاش قرمز می شه. میدونم سامان میره یه گوشه ای. می دونم به ما می گن میخاید برید قطعه هنرمندان. مامان سامان قرآن می خونه. میوه و شیرینی و شربت پخش می کنیم. بازم زبونم بند اومده. نمی دونم چی بگم که تسلا باشه. فقط نگاه می کنم. تا خاطره ای تعریف می شه، بغض منه که می شکنه. ولی بازم چیزی نمی تونم بگم. چون بغض دیگه ای باز هم می شکنه. شاید کسای دیگه ای هم بیان. اونا خوب می تونن دوروبر فاطمه خانم،مامان سامان، رو بگیرند. خدا مامان بابای محمد آقا، بابای سامان رو بیامرزه. ندیدمشون. دوسشون دارم. خدا بابای دوستم رعنا رو بیامرزه. خودش بهم هنوز که هنوزه چیزی نگفته. خدا مامان بابای بزرگ فیلسوف رو هم بیامرزه. خدا اون کسایی رو که دوست داره پیش خودش می بره. یعنی مارو هم پیش خودش می بره؟!
خدایا کمکمون کن که کارهای خوب انجام بدیم و راضی نگهت دارم.
پيام هاي ديگران () link ٥:٤۳ ق.ظ - سهشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٧ - Gol Jan
۵شنبه جمعه ای رفتیم ولایت همسرمان. دو روستا: نقوسان و واشقان. یه خونه ناز روستایی در نقوسان. زیر اتاقشون آخور بود. دو تا گوساله یه الاغ هم داشتند. برای اولین بار تو زندگیم خرسواری کردم توی کوه. داشت می اومد پایین. خوب شد یورتمه نمی رفت. شب که شده بود گله داشت از کوه وارد ده می شد که صداشون خیلی قشنگ بود. یُک بع بع ای می کردند که آدم بهشون می گفت جانم؟!... تازه صحبش هم الاغ ها صداشون رو انداخته بودند رو سرشون. که من تا حالا نشنیده بودم. جالب بود.
صدای دارکوب هم می اومد که اون هم خیلی ناز بود. آدم خیلی خوب احساس می کرد که همه خلایق از خورشید و آسمان گرفته تا حیوانات و گیاهان و انسانها خدا رو دارند ستایش می کنند. و به به می گویند. به به ....
آبادی ای بود در دره. سرسبز. روستای بزرگی بود. هفت تا مسجد داشت.
واشقان اونور کوه در کوهپایه بود. خشک تر. دقت کردید نصف تهران رو واشقانی ها گرفتند؟ جد همشون مال همین ده است. قازیاقی و پونه کندیم از صحرا. شبدر و بابونه نیز. فرت و فرت هم عکس و فیلم گرفتیم.
از نقوسان ماست و نون و سماق و باسلق و گردو آوردیم. از واشقان گردو و کشمش و لواشک و شادونه. به به به به!!!
راستی هفته قبل دیداری با دوستان داشتیم که نشد بیام اینترنت چیز بنویسم. (بعداز چند روز حرفم میره. اینایی هم که الان بعد چند روز اینجا آوردم همون بعدش نوشتم.) ولی رجوع شود به مطلب همسرم و تشکرات زیاد از همه.
نگفتم که این دو روستا در نزدیکی تفرش هستند. یه چیز هم یادم رفت. صبحانه شیر تازه گاو خوردیم. گاوشون پاش درد می کرد.
امیدوارم شما هم یه جاهای خوب بروید و دنیادیده بشید.
پيام هاي ديگران () link ۱٢:٥٧ ق.ظ - پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - Gol Jan
سلام
سال نوتون پیشاپیش مبارک. البته کمتر از یه روز مونده.
نمودونید چقد خستم. شما چی؟ الان هم خیالم از کارها راحت شده، دیدم اینترنت روشنه، اومدم.
آخه خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم. دیگه همه حرفا و آرزوهای خوب برای همتون.
بوس عید مبارکی.
پيام هاي ديگران () link ٢:٠٩ ق.ظ - پنجشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٧ - Gol Jan
آره! خیلی حرفا داشتیم در مورد رنسانس بگم. خیلی خوب می تونستم درکش کنم. ولی حوصله ندارم زیاد اینجا حرفامو بنویسم. آخ خدا نکنه که منو تو زندگی واقعی ببینید، ترجیح میدم نبینیدم. یه چند وقتیه که بدجوری هم اخلاقم عوض شده. بازم پیشنهاد ندیدن منو بپذیرید. البته این حرفارو زیاد همسرم به دل نگیره! چون به کمکش نیاز دارم.
چند ماهیه اگه با کسی باشمو حرف بد لحن نزنم، نشده {بغض}
! نمیدونم چرا این طوری شدم. احساس می کنم خیلی بچه شدم. احساس های دبیرستانم و تندخویی های نوجوانی بهم دست داده. از دست خودم ناراحتم. قبلاً این طوری نبودم ها {حالا دیگه گریه}
! خیلی خوب بودم. حرف های خوب می زدم. شایدم به خاطر همین هم بود که تونستم شوهر گیر بیارم.
lol. خدایا کمک! خودمم کمک!
حالا انشالله می خوایم بریم سفر. امیدوارم وقتی برمیگردم بهتر رفتار کنم. می خوایم بریم یه جایی که پرتقال های خیلی خوبی دارد. اگه می خواین بگین برای شما نیاریم
. می خام برم دنبال درخت قرمز بگردم. دوسش دارم. انگاری خونه دوستم پیششه. شما سراغ دارید کجا داره؟
هی {نفس عمیقی که با آه از دهان بیرون بیاد} . وبلاگ ما زیاد خواننده نداره. فقط یه نفر هستش که نمی بینمش و میاد وبلاگمو سر میزنه. از همه ممنونم. وقتی می آم و می بینم که یه دونه به کامنت هام اضافه شده، اونقد خوشحال میشم، که نگو. از شماها هم که می آین بازم ممنونم.
پيام هاي ديگران () link ۱۱:٥۳ ب.ظ - سهشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦ - Gol Jan